خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا

    مثل باد سر د پاییز غم لعنتی به من زد ...

    خوشی من یه روزه تموم شد

    جمعه قبل بله برونم بود و من از قبل مهران رو با خبر کرده بودم که اگه می خواد بیاد گفتم شاید بفهمه دارم میرم به غیرت بیاد

    از وجود خواستگارای تک توکم باخبر بود از قبل ،این مورد رو هم بارها بهش گفته بودم ممکنه قبول کنم چون می خوام تشکیل خانواده بدم همیشه هم جوابش این بود خوشبخت بشی ایشالا..

    شب قبل بله برونمم باز گفتم گفتم ... گفت کسی بهت گفته بود مگه منتظرم بمون ؟ حالا هم برو دنبال زندگیت

    منو تو اینده ای نداریم و انقد قاطع و بد بهم جواب داد که تکلیفم با خودم صد درصد مطمئن شد ..

     

    فردای بله برون مهران پیغام داد ...

    مهران گفت می خوام بیام دنبالت ...

    مهرانم از اون روز کلی وعده های قشنگ داده برای برگشتم با مامانم اومد حرف زد

    همش انگار خوابه انگار فییلمه انگار داستانه

    عاشق شده باز ..

    چهارشنبه 9 اردیبهشت قرار عقدم با اقای خواستگارو کنسل کردم به بهانه فوت اقوام ..

    قرار اتلیه رستوران همه چی کنسل شد ..

    و من گیج تر از همیشه موندم چه تصمیمی باید بگیرم ...

    مهران کلی وعده و وعید داده می دونم دروغ نمی گه ...

    می گه دوسال هم می خواستمت می خواستم تنبیه شی که رفتی

    خدا من ظرفیتم پره بسسسسسسسسسسسسمه

    کمککککککککککککککککککککککککککککک

     

    این مطلب تا کنون 11 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : مهران ,انگار ,گفتم ,
    آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده